راز سرگذشت من

من خودم را با کسی که بسیار ((خوشبخت)) است اشتباه گرفته ام ! کسی که معنای امید را در عظمت مشکلات می جوید ! عمق دوست داشتن را در تحمل نامهربانی ها میفهمد شیرینی لبخند را در طعم اشک میچشد و صدای فریاد را در طنین سکوت میشنود ... من به جای او زندگی می کنم

هنگامي كه عشق فرا مي خواند تان ، از پي اش برويد ... گر چه راهش سخت و ناهموار باشد .

هنگامي كه بال هاي عشق در بر مي گيردتان ، خود را در آن بالها رها كنيد ... گرچه در لا به لاي پر هايش تيغ باشد و زخمي تان كند .

و هنگامي كه با شما سخن مي گويد ، باورش كنيد ... گر چه طنين كلامش ، روياهايتان را بر هم زند .        

عشق ، همانطور كه تاج بر سرتان مي گذارد ، بر صليبتان نيز مي كشد .

عشق ، همانطور كه شما را مي پروراند ، شاخ و برگ تان را نيز مي زند و هرس مي كند .

عشق ، همانطور كه از تنه ي ستبرتان بالا مي رود و نازك ترين شاخه هايتان را كه در آفتاب مي لرزند ، نوازش مي كند ... به ريشه هايتان نيز فرود مي آيد و آنها را كه در خاك چنگ انداخته اند ... مي لرزاند .

 عشق ، شما را چون خوشه هاي گندم ، دسته مي كند ... آنگاه مي كوبدتان ، تا برهنه شويد ... به غربال بادتان مي دهد ، تا كه از پوسته آزاد شويد ... وتا سر حد  سپيدي ، به آسياب تان مي سپارد ... ورزتان مي دهد ... نرمتان مي كند ... سپس در آتش قدسي اش ، گرمتان مي كند ، تا كه ناني مقدس شويد ، براي ضيافت بزرگ خداوند .

عشق با شما چنين مي كند تا رازهاي دل خود را بدانيد ... و بدينسان ، به پاره اي از قلب بزرگ زندگي بدل شويد .

 

عشق ، هرگز جوياي تملك نيست و هرگز به تملك در نمي آيد ... عشق مستغني است .

هنگامي كه عشق مي ورزيد ، مگوييد كه « خدا در دل من است»... بگوييد « من در دل خدا هستم»

 

                                                             (خليل جبران)

 

 

شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٤ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | حسین | نظرات () |

www . night Skin . ir