راز سرگذشت من

من خودم را با کسی که بسیار ((خوشبخت)) است اشتباه گرفته ام ! کسی که معنای امید را در عظمت مشکلات می جوید ! عمق دوست داشتن را در تحمل نامهربانی ها میفهمد شیرینی لبخند را در طعم اشک میچشد و صدای فریاد را در طنین سکوت میشنود ... من به جای او زندگی می کنم

                         (( به نام یزدان پاک ))

گفت : زود باش دیگه ...

گفتم : صب کن ...

گفت : دیرمون میشه ها ...

گفتم : تو چیزی جا نذاشتی ...

با اون چشمای سیاهش همه جا رو از اول نیگا کرد ...

اشک تو چشماش جمع شد تو چشمام نیگا کرد و با یه حالت خاص ...

گفت :چرا ؟

گفتم : چی ؟

گفت خاطره !

خب اینم به بهونهء اینکه از این خونه داریم میریم نوشتم هر چند این خونه خاطرات زیادی برام داشت ولی خیلیاش تلخ بود امیدوارم توی این خونه جدید دیگه خاطرات تلخ نداشته باشم ... راستی میبینی شانس منو طرف اونی که پول منو هاپولی کرده آمارش از اصفهان داره میاد شاید مجبور بشم یه سری هم به اصفهان برم ببینم شاید بتونم کاری بکنم .... فکر کرده بدجوری ازش کفری ام منو با وعده سر خرمن سرکار میذاره بدجوری می خوام یه با مشت صفتش رو نوازش بکنم خیلی عصبانیم کرده ..... دکتر میگه توی این چند ماه اونقدر به خودت فشار آوردی دچار ناراحتی قلبی شدی اینم از شانس من اول جوونی مردنی هم شدیم ... موهام هم داره میریزه ... باز هم خودم رو یه جور متقاعد میکنم . یه جورایی خیلی ببخشید خودم رو خر میکنم و میگم باز هم حکمتی توش هست دیگه دارم خسته میشم آخه مگه چقدر حکمت توی کار من هست ... از اینکه همش به خودم میگم یه کم دیگه صبر کن شاید فرجی شد ولی بازم اندکی صبر سحر نزدیک است ...

 

جمعه ۱۱ شهریور ۱۳۸٤ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | حسین | نظرات () |

www . night Skin . ir