راز سرگذشت من

من خودم را با کسی که بسیار ((خوشبخت)) است اشتباه گرفته ام ! کسی که معنای امید را در عظمت مشکلات می جوید ! عمق دوست داشتن را در تحمل نامهربانی ها میفهمد شیرینی لبخند را در طعم اشک میچشد و صدای فریاد را در طنین سکوت میشنود ... من به جای او زندگی می کنم

                                 (( به نام یزدان پاک ))

نه به اون موقع که از شدت بیکاری نمیدونستم چه خاکی به سرم بریزم نه به الان که که یه دفعه سه تا کار برام یه دفعه یه جا بوجود اومد البته یکیش صحافی بود و یکیش توی یه شرکت بود که توی کارای دوربین های مدار بسته هستش بود و یکیش هم توی کار فرش که کار توی نمایندگی فرش عظیم زاده توی پاسداران بود به نظر شما کدوم یکیش بهتره ... نمیدونم چیکار بکنم .... البته نمیدونم واقعا سخته توی یه روز دو تا کار پیش اومد صبح تا ظهر توی صحافی بودم و بعد از ظهر هم کلا ً توی شرکت بودم و امروز هم بعد از ظهر هم اومدن گفتن که واست یه کار دیگه پیدا شده داداشم میگه بختت یه دفعه باز شده برو واس خودت نوشابه باز کن ولی واقعا ً مثل قاشق توی عسل گیر کردم بین رفتن به نمایندگی و یا رفتن به شرکت بخدا توکل ...... هر چی اون بخواد ..... راستی بالاخره اومدیم این خونه ء جدید ولی به فاصله یه هفته این خونه رو فروختیم و قراره که با اون می خوایم توی ساختن یه مجتمع فامیلی توی پونک سرمایه گذاری کنیم این جوری که ما کمک میکنیم که مجتمع ساخته بشه بعد طبقه اول با یه پارکینگ و انباری رو بر میداریم ...نمیدونم ولی اونم بخدا مونده ............بگذریم یه جورایی خوشحالم ... یه جورایی درگیر ... یه جورای دیگه ذهنم مشغوله ... هنوز نتونستم پولم رو بگیرم مردتیکه الاغ داره منو میدونه وقتی هم میرم در خونه شون میگن دیشب اومد امروز دوباره اصفهان اگه قاطی کنم میرم توی اصفهان به آتیش میکشمش دیگه کاسه صبرم داره پر میشه ولی چیکار کنم باید کمی صبر کنم ولی دیگه داره قضیه لوث میشه ... یه چیزی : واقعا ً خاک بر سرت فرهاد کافیه به این بشر بگی به کسی چیزی نگو تا همه عالم بفهمن قضیه چیه بهش میگم چیزی نگی ها جلوی مامانم میاد میگه اره فلانی این کار رو که کرده بودی چی شد خیلی گیجی بشر هر چی هم بگم کم گفتم حالا هی بهت بر بخوره ولی واقعا ً احمقی .... نمیدونم از دست کی بکشم .... ولی این هفته نسبت به هفته ای دیگه خوشحال ترم شاید بخاطر کار باشه ... نیمدونم ... ولی بازم حالم نسبتا ً بهتره .... فقط تنها دلمشغولی زیادی که الان دارم همون پول هستش که طرف می خواد هاپولی بکنه هیشکی هم نیست که بهم کمک بکنه .... خدایی وقتی یه عالمه آدم دور ورت هست ولی از هیشکی کاری بر نمیاد یعنی برمیاد ولی خودشون رو میکشن کنار اینم یه تجربه اس که نباید جز به خودت به هیچ کس تکیه بکنی ... شاد زی مهر افزون ... فعلا ً یا حق ...

 

جمعه ۱۱ شهریور ۱۳۸٤ | ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | حسین | نظرات () |

www . night Skin . ir