راز سرگذشت من

من خودم را با کسی که بسیار ((خوشبخت)) است اشتباه گرفته ام ! کسی که معنای امید را در عظمت مشکلات می جوید ! عمق دوست داشتن را در تحمل نامهربانی ها میفهمد شیرینی لبخند را در طعم اشک میچشد و صدای فریاد را در طنین سکوت میشنود ... من به جای او زندگی می کنم

                    (( به نام یزدان پاک ))

خب وا... چی بگم اینم قسمت ما بود تازه داشتم با خودم زندگی میکردم داشتم از پیلهء خودم بیرون می اومدم که این جوری شد و از شانس من که این خوشی که چندان دوام نیاورد و اصلا ً انگار زندگی منو با بدبیاری گره زدن نه به اینکه هفت ، هشت تا کار با هم برام پیش اومد و نه به اینکه بعد از یه ماه و خرده ای به این شرکتی که رفتم و بعد از اینکه اون جا رو تازه آباد کرده بودم و تازه داشتم می اومدم که از کارایی که توی این یه ماه و خرده ای نتیجه بگیرم که زد و شرکت ورشکست شد و مدیر عامل هم با شریکش به بن بست خرد و عذر کارمندهاش رو خواست و با من هم تسویه کرد .... آخه یکی نیست بگه مگه مجبور بودی که این کار رو بکنی هر چند توی اینمدت خیلی چیزا از این ها یاد گرفتم ولی در کل نباید این جوری میشد قسمت من این نبودها ولی خب چی بگم ... بازم میان و همه برام می نویسن اگه ایزدت ز حکمت ببندد دری .... ز رحمت گشاید در دیگری ...نمیدونم شاید هم حکمتی هست یعنی حتما ً هست .... باز هم به قول زویا پیرزاد: عادت میکنیم  هرچند دیگه به بد بیاری عادت کردم ولی انتظار نداشتم به این زودی دوباره ضربه بخورم ...........

الهی شکر ............... الهی صد هزار مرتبه شکر .................

 

جمعه ۱۱ شهریور ۱۳۸٤ | ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ | حسین | نظرات () |

www . night Skin . ir