راز سرگذشت من

من خودم را با کسی که بسیار ((خوشبخت)) است اشتباه گرفته ام ! کسی که معنای امید را در عظمت مشکلات می جوید ! عمق دوست داشتن را در تحمل نامهربانی ها میفهمد شیرینی لبخند را در طعم اشک میچشد و صدای فریاد را در طنین سکوت میشنود ... من به جای او زندگی می کنم

                       (( به نام یزدان پاک ))

سلام ....

جاتون خالی ما مهمونی دعوت بودیم و منم چی ته ضد حالی دانشگاه بودم اونم چی تا دیر وقت و واسه افطار گفتم دیگه نمیرسم و چون یه نموره مسیر دانشگاه تا خونه یه جورایی خیلی دوره تا من بیام و برسم دیدم بله اینا شام رو هم زدن ما هم نشسته بدیم که یه دفعه این پسر خاله ام دلش به حال من سوخت گفت شام خوردی منم که حتی افطار هم نکرده بودم گفتم نه و اونم هیچی به اومد و سنگ تموم گذاشت و سه مدل غذا برام آورد با سالاد و نوشابه و یخ . خلاصه هیچی آقا ما رو میگی مثل این قحطی زده ها البته کنترل شده افتادیم به جون این غذاها حالا چی منم رژیم دارم مثلا ً دیگه طاقت نیوردم و زدیم توی بند خوردن و ترتیبشون رو دادیم بگذریم جاتون خالی جای همتون خوردم جوری که آخر شب به غلط کردن افتادم .... داییم هم که دیگه هیچی گیر داده بود و میگفت من نمیدونم چرا وقتی تو میگی رژیم داری چند برابر میخوری آقا ما هم کم نیوردیم و گفتیم توی مهمونی رژیم و اینا تعطیله دیگه ..نه خدایی دلتون میاد توی مهمونی نخوری .... بگذریم آقا تقریبا آخرای مجلس بود که ملت فک و فامیل داشتن آماده میشدن که برن این دایی سومیه با نوه دایی اولیه بازیش گرفت و آقا سینا رو که 4 سالشه رو گذاشت روی کمرش و هی خم میکرد که میخوام بندازمت بچه هم هیچی خب از این طرف پسر دایی چهارمیه هم اومد قاطی بازی بشه ...خرس گنده 19 سالشه و هیکلش واقعا مثل خرسه چون چاق هم هستش ..هیچی دیگه آقا این دایی ما بچه رو خم میکرد و بلند میکرد و اینم از پشت شتلق میزد محکم در کون – روم به دیوار ببخشیدا ولی واسه خنده اس – این آقا سینا ... و اونم یه آیی آیی میکرد و این حرکت سه بار تکرار شد دفعه چهارم دایی اولیه که این جوری نوه بدبختش رو دید یه دفعه داغ کرد و گفت الاغ تو حالیت نیست گفت عیسی – اسم دایی سومی – یه لحظه بچه رو ول کن بعد گفت سینا بیا ... و بچه رو خم کرد و از پشت شلوار بچه رو کشید پایین وای نمیدونید که یه باسن این بنده خدا سفید یه باسنش همچین قرمز شده بود که بیا و ببین آقا همچین زد توی برجک این فرهاد پسر دایی چهارمیه منم که چی با این فرهاد کنتاکیم یه حالی دارماین وسط میکنم که بیا و ببین و حالا همهه جمع دارن به این تیکه میندازن و سرزنشش میکنن حالا چی اونم داشت شوخی میکرد و همچین یه کم شوخی شهرستانی کرد که به دایی اولیه برخورد و پیش همه اساسی ضایع اش کرد .... خلاصه این وسط هیشکی به اندازه من حال نمیکرد آی حال میکردم این داره ضد حال میخوره دلم اساسی حال اومد خیلی از این پسرهء مسخره بدم میاد .... حش بید ...جاتون خالی ما توی این هفته و و هفته بعد سه جا دعوت شدیم .... جای همتون رو خالی میکنم .... راستی خیلی وقته شعر ننوشتم .... اینم بنویسم و دیگه تموم ....

البته این شعر رو یاسی جون زحمتش رو کشیده ....

 

نی نی

بال هایم را گشوده ام!
و آماده ی پروازم!
آیا با من همسفر خواهی شد؟
من همسفری میخواهم همراه!
و همراهی میخواهم راهوار!

 

تا بعد شادزی مهر افزون ...

 

 

جمعه ٢٢ مهر ۱۳۸٤ | ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ | حسین | نظرات () |

www . night Skin . ir