راز سرگذشت من

من خودم را با کسی که بسیار ((خوشبخت)) است اشتباه گرفته ام ! کسی که معنای امید را در عظمت مشکلات می جوید ! عمق دوست داشتن را در تحمل نامهربانی ها میفهمد شیرینی لبخند را در طعم اشک میچشد و صدای فریاد را در طنین سکوت میشنود ... من به جای او زندگی می کنم

                        (( به نام یزدان پاک ))

سلام ...

از همه رفقایی که توی پست قبل تولد وبلاگم رو تبریک گفتن یه چیزی تو مایه های بی نهایت ممنونم بعد از مدت ها اصلا فکر نمیکردم رفقا شرمندم کنن چون فکر نمیکردم دیگه کسی برام مونده باشه توی همه کامنت ها این یه کامنت خیلی منو به خودش جذب کرد .....

نويسنده: bahat ghahram

شنبه، 10 دى 1384، ساعت 11:41

تو که این همه سر خودت شلوغ کردی حق بده که يه نفر هم دل اونو بدزده (که داره اين کارو می کنه)فاط رو خودت از دست دادی قبول کن.

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است

 

 

اصلا نتونستم منظورش رو بفهمم اول فکر کردم مهشید هستش چون همیشه تا میاد بهم میگه دیگه باهات قهرم یا این صدف که بخاطر اینکه اهنگ وبلاگش رو یه مدت براشته بودم هی میگه باهات قهرم و خلاصه بعضی از رفقا به ذهنم رسید که بهم لطف دارن ولی دست آخر گفتم شاید بازم این حشرهء موذی وبلاگم رو پیدا کرده ... هر چند دیگه زیاد توفیری نمیکنه اره داداش اگرم خواستی به بابات که هیچی به کل فامیل هم اگه این سری نشون هم بدی ادرسم رو هم بگی بازم توفیقی توی کارت حاصل نمیشه حالا بیا برو به مامان من و خاله ام نشون بده من خیلی وقته فاط یا همون فاطمه خانوم رو از ذهنم بیرون کردم اون اگه میخواست من 7 سال دنبالش بودم و بخاطرش حتی با یه احدالناس حرف نزدم ولی دیدم که نه انگار این منم که دارم به پاش میسوزم .... الانم خودم رو با کار و دانشگاه مشغول کردم که دیگه بهش فکر نکنم و فراموشش کنم ما چند تا کوچه با هم فاصله نداریم ولی به اندازه چند تا قاره از هم دوریم و بدترین نوع تنهایی .....

بد ترين شكل تنهايي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد...

خب منم خودم اونو نخواستم از دست بدم ولی اون خودش خواست اخه کدوم الاغی مثل من به پاش می نشست که من نشستم حالا حضرت آلو که میگی میدونی کی داره دلش رومیدزده اگه به اندازه یه اِپسیلون شعور داشتی خودت جلوش رومیگرفتی نه اینکه با گفتن به من بخوای دلم رو به اصطلاح بسوزونی چون دیگه میخوام و دلم میخواد که بهش فکر نکنم اون ارزش عشق منو نداشت و نداره فقط همین و همین ....

اینو شب عروسیش میرم و با نهایت پررویی بهش میگم یادت باشه بهت یه بار گفتم میرم و درست شب عروسیش بهش میگم درسته چهار تا خواستگار دم درشون خوابیده ولی منم کم شخصیتی برا خودم نیستم درسته الان بعد از فوت پدرم و مشکلات خانوادگی که برامون پیش اومد از صفر شروع کردم ولی بهت قول میدم آقا فرهاد یه روزی همه حسرت زندگی منو داشته باشن اینو بهت قول میدم ... الان نه 5 سال دیگه هم نه ولی یه روزی میرسه خودت میبینی که کی پشیمون میشه !!!

حالا برو به دایی بگو خودتو خفه کن و بگو حسین داره این جا مینویسه ... ولی من دیگه جای خودمو عوض نمیکنم ... حالا میتونی بری خودتو دار بزنی ....

برایت قصه خواهم گفت:همین امشب…همین امشب که قلبم داغدار است….به دنبال نگاهت گشت و چون پیدا نکردش، بیقراراست. برایت ناله خواهم زد:همین امشب…. برایت باز خواهم خواند:ولی بی تو، بدون لمس دستانت….بدون خنده هایت …بدون لحظه ای باتو ،بدون قصه ای از تو. بدان من باز خواهم خواند: ولی باتو…به همراه تمام لحظه هایم…که یادت با من است و می نگارد…به سطر دفتر قلبم نوایی…که غربت در تمام لحظه هایش هست…به دنبال تو خواهم رفت…به همراه سرابی که کشاندم…به صحرای کویر بی تو

داستان عشق من يك روز در خزان بي پايان بودم، در تكرار روزهاي بي احساس و در جستجوي بهانه‌اي براي گريز چشمان او بود كه مرا از قاب خاك برون برد، پروازي فراتر از افسون و خوابي بيش از جنون. در آن هنگام غرورم را گم كردم و نياز را يافتم، قدرتي به عمق يقين. با گفتن راز سرگذشت دل وارد دريايي بي‌كران شدم و حال با قلبي لبريز از زمزمه عشق سرگردان در سفر چشمهاي اويم و با تمام وجود مي پرستم او را ولی ... بد ترين شكل تنهايي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.

تا بعد شاد زی مهر افزون ...

در پناه حق ...

یا حق ...

 

دوشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٤ | ٧:۱۳ ‎ق.ظ | حسین | نظرات () |

www . night Skin . ir