راز سرگذشت من

من خودم را با کسی که بسیار ((خوشبخت)) است اشتباه گرفته ام ! کسی که معنای امید را در عظمت مشکلات می جوید ! عمق دوست داشتن را در تحمل نامهربانی ها میفهمد شیرینی لبخند را در طعم اشک میچشد و صدای فریاد را در طنین سکوت میشنود ... من به جای او زندگی می کنم

                   (( به نام یزدان پاک ))

دیگه دارم از دوست داشتن از عشق اغنا میشم دارم دیگه به سمت تباهی میرم دارم میرم قاطی آشغال ها و همش تقصیر توئه که بهم بها ندادی اگه یه کم بهم توجه داشتی الان وضعیت من این نبود دیگه چه جوری باید حالیت میکردم که دوستت دارم من خواستم و بهت فهموندم که چقدر تو رو میخوام ولی تو نخواستی یا نفهمیدی که من ، که من حتی حاضرم برات بمیرم و فقط و فقط بین من و تو سکوت بود ... سکوت ... سکوتی سرد ... سکوتی اندوهبار ... اندوهبار ولی واقعی ...

خب بگذریم و فکر نکنی یه موقع هوس خودکشی بهم دست داده و نه دچار یاس فلسفی شدم ولی خدایی عین واقعیت بود ... این هفته ای که گذشت خیلی بهم ریختم اخه مجبور شدم برخلاف میلم یه کاری بکنم و در آستانه انجام دوباره یه اشتباه خود خواسته هستم و با علم بر اشتباه بودنش دارم انجامش میدم نمیدونم خیر سرم فردا امتحان ریاضی دارم و حالا چی پیش این استاده هم یه جوری دیگه روی من حساب میکنن اخه بیشترین مثبتای کلاس رو من از درس این گرفتم 9 تا مثبت و نفر دومی که خیلی جلز و ولز میکرد 4 تا مثبت بیشتر نداره و اینه که منو اذیتم میکنه ... شاید این ترم درسی بود که باید یاد میگرفتم برای ادمایی که ارزشش رو ندارن بیشتر از اندازشون وقت نذارم ... ولی خب نشد ...میخوام بعد از امتحانا توی روال کار کردنم یه تغییرات اساسی بدم .... توی این ترم مشروط نشم خیلی جالبناک میشه .... نمیدونم اوایل هفته پیش خیلی بهم ریخته بودم ولی یه اتفاق جالبناک افتاد و اونم اینکه همین شخصیت که اولش بخاطر اون نوشتم بالاخره کارش بهم افتاد کار همه بهم گیرکرده بود ولی کار این تا حالا بهم نیافتاده بود ولی میدونستم بالاخره کارش بهم میافته ... خیلی خنده داره ها من و اون که البته ... هم هستیم چن تا کوچه بیشتر فاصله نداریم ولی سه ماه بود که خونه شون نرفته بودم ...حالا به دلایلی .... که بماند .... ولی بالاخره که چی بالاخره باید فراموشش کنم ... اون روز داشتم با یه دوست حرف میزدم و ازم در مورد ازدواج پرسید و گفت برنامه ات چیه آقا منو میگی بعد از یه نموره سرخ و سفید شدن گفتم جواد جون من منتظر یه کیس خاصی هستم که اگه اون بره دیگه تا ماشین و خونه ام ردیف نشه تتا حتی ده سال دیگه هم جلو نمیرم هر چند اون حدس زده بود کیه ولی من خودم رو زدم به اون راه اخه اون شوهر خواهر اون میشه ...روی همین حساب نخواستم چیزی زیاد بفهمه ولی دارم برای خریدن یه ماشین بال بال میزنم توی فامیل افتادن به خریدن سمند و توی این دو سه هفته سه تا سمند داییم خریده دو تا واسه پسراش یکی هم واسه خودش واسه این دایی کوچیکه هم دارن یه 206 میخرن البته من الان نه ولی از سمند خوشم نمیاد ولی برای شروع شاید .... ولی من خودم بالاخره یه پرشیا آبی نقره ای بالاخره میخرم الان شاید نه یه سال دیگه هم نه ولی تا 5 سال دیگه هر جوری شده حتی قستی هم شده میخرم ....فقط و فقط مونده به .... پس منتظر باشید تا این جا بنویسم بالاخره پرشیای خودم رو خریدم ... .

شاد زی مهر افزون ...

یا حق ...  

 

دوشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٤ | ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ | حسین | نظرات () |

www . night Skin . ir