راز سرگذشت من

من خودم را با کسی که بسیار ((خوشبخت)) است اشتباه گرفته ام ! کسی که معنای امید را در عظمت مشکلات می جوید ! عمق دوست داشتن را در تحمل نامهربانی ها میفهمد شیرینی لبخند را در طعم اشک میچشد و صدای فریاد را در طنین سکوت میشنود ... من به جای او زندگی می کنم

                    (( به نام يزدان پاك ))

نميدوني وقتي كه داري راه ميري و همه ميشناسنت چه حسي داره و با همه سلام عليك داري چه حالي ميده .... اينو يه زموني پسر داييم وقتي كه ميخواستن از محل قديميشون برن ميگفت و ميگفت خدايي خيلي باحاله ادماي يه خيابون با همه كوچه هاش تو رو بشناسن ..... بهش گفتم مخت تاب ورداشته اين كه ديگه حس و حال داشتن نداره ولي توي اين مدت و توي اين چن روز وقتي توي دانشگاه راه ميرم و يه چيزي رو اول بگم من توي دانشگاه خيلي تابلو هستم و تقريبا ً 95% ملت منو ميشناسن از مسئول هاش خلاصه وقتي وارد دانشگاه ميشم از نگهبان دم در تا رئيس حراست كه يه خانومه احوال پرسي و دست تكون دادن داريم تا وقتي ميرم در بوفه و با بروبچ اون جا و قسمت انتشارات كه بچه هاش به خونم تشنه هستن چون هميشه زير قيمت اونا كار ميكنم و چون خونه دستگاه كپي دارم هر از چندي جزوه استادا رو واسه بروبچ ميزنم صداشون درمياد ولي كاري نميتونن بكنن و بعدش وقتي از جلوي در آموزش رد ميشم ميرم و يه متلك به مسئول اون جا ميندازم و صداشون رو درميارم و د ِ فرار و بعد از جلوي امور مالي كه رد ميشم ميگم با اداي خاص خودش كارتا رو ميز باشه .... اين تيكه كلام مسئول اون جاس ميزنن زير خنده و از اون جا هم ميريم جلوي كتابخونه هم استاد پژوهش رو ميبينم و مسئول كتابخونه ميگم سه سال گذشت شما هنوز كتاب به ما درست حسابي نميدي ... و ميگه برو هر موقع عضو شدي بيا بگير ولي من هميشه با پارتي استادا كتاب ميگيرم ... و پول عضويت هنوز ندادم ... سر راه كه دارم ميرم ... ميرسم به قسمت يادم نيست اسمش چيه ميگم چطوري خانوم فرجي ... ميگه خفم كردي اين چه كاري بود كه كردي اخه واسه بروبچي كه گواهي اشتغال به تحصيل ميخوان يه سري مدارك نوشتن من توي آيتم شش اون نوشته بود 1 كيلو هويج خلاصه هم بچه ها از خدا خواسته حسابي سربه سر اين بنده خدا گذاشته بودن بهم گفت بفرما هويج ... بعد يه كم جلوتر اتاق اساتيد هستش تقريبا خيلياشون منو ميشناسن ... حتي اونايي كه باهاشون درس نداشتم ... اخه واسه چن تايي شون اساسي دردسر درست كردم و واسه يه سري ديگه اساسي كارشون رو راه انداخته بودم ... ميگم استاد فلاني نيومده ميخواين من استايار باشم برم درس بدم اخه يه ترم مباني كامپوتر رو به جاي به جاي يه بنده خدايي من كا رميكردم .... ميگه نه ميخواي بري سر كلاس واسه كمپاني ژيلت و اين جور چيزا تبليغ كني و عطر ادكلن ها و جنس هاتو به دانشجو ها قالب كني نميخواد برو دنبال زندگيت ... همين طور كه دارم ميرم از جلوي كارگاه رد ميشم ميگم مخلصتيم استاد خيلي با اين استاداي عملي عياقم...  خيلي توي كارگاه حال ميكنم هر چي نمره هاي عمليم 17 يا 18 بوده تئوري هاشون 13 يا 14 بوده ... خلاصه ... اين يه روز عادي توي دانشگاه هستش و هر از چند گاهي يه شري ، آتيشي ؛ چيزي  توي دانشگاه راه ميندازيم ....

حيف كه اين دوران هم داره تموم ميشه .... دلم از الان واسه روزايي كه ديگه نميخوام برم دانشگاه تنگ ميشه ....

و اما دو تا جوك واسه رفع خستگي خوندن اين نوشته ها ....

 

شباهت هاي دختر ها و پسر هاي ايراني 1-هر دو تاشون فکر مي کنن جامعه درکشون نمي کنه 2-به دو تاشون اگر رو بدي سوارت ميشن 3-هر دوشون مي تونن 200.000 تومان رو در 2 ساعت خرج کنند 4-هردوتاشون با والدينشون دعوا و درگيري دارند 5- مهمترين ويژگي هر دوتاشون تغيير شخصيتشونه 6-دو تا شون در ظاهر دشمن خوني جنس مخالف هستند اما در باطن دلشون واسه جنس مخالف غش و ضعف ميره 7-دو تاشون از دروغ متنفرن اما هيچ وقت حرف راست نمي زنند .

شايد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به خدالتماس ميکنه!!شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!! مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک ميخوابه!!ولي تو اونو نميبيني؟؟شايدم هيچ وقت نبيني

 

 

شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ | ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ | حسین | نظرات () |

www . night Skin . ir