راز سرگذشت من

من خودم را با کسی که بسیار ((خوشبخت)) است اشتباه گرفته ام ! کسی که معنای امید را در عظمت مشکلات می جوید ! عمق دوست داشتن را در تحمل نامهربانی ها میفهمد شیرینی لبخند را در طعم اشک میچشد و صدای فریاد را در طنین سکوت میشنود ... من به جای او زندگی می کنم

سلام ...

چي بگم ... از همه چي ميگم ... از اينكه احساس درماندگي ميكنم ولي بازم خودم رو گول ميزنم و به خودم اميدواري ميدم و ميگم حتما حكمتي توي كار هستش ولي خب چيكارش ميشه كرد ... توي اين يه هفته اي كه گذشت ... رفتم و ديدم به اون كسي كه جنس داده بودم مغازه اش رو جمع كرده و رفته و يك ميليون تومان من هم باهاش رفت خيلي دردناكه وقتي همسايه اش گفت يه ماه پيش جمع كرده رفته ديدم دقيقا سه روز بعد از اينكه من بهش جنس دادم جمع كرده رفته خداي من مگه من چه گناهي به درگاهت كردم كه اين جوري دارم تقاص پس ميدم وقتي همسايه اش اينو بهم گفت يهو پاهام شل شد و توي پياده رو نشستم رو زمين بي اراده بدجوري بغض گلوم رو گرفته بود داشتم ميزدم زير گريه اخه من ماه اول كارم هم يه داروخونه ازم كلاهبرداري كرده بود و خلاصه اينكه توي اين نه ماه من يك ميليون و چهارصد هزار تومن ضرر كردم ماه اول چهارصد و پنچاه تومن و اين هم نهصد و پنجاه تومن خدايي خيلي برام زور داشت بنده خدا وقتي حال من رو ديد خودش هم نشست روي زمين اشك توي چشمم اومد ولي زود خودم رو جمع كردم

 ميدوني خيلي زور داره اين همه زحمت بكشي و يهو نابود بشه .... بابا به پير به پيغمبر نميخوام اين جا همش ناله باشه ولي نميشه انگار با خدا يه قرارداد همكاري توي نازل كردن درد و بلا و مصيبت بستم كه اين جوري ميشه ... چن روزي اونقدر حالم گرفته بود كه فقط ميخواستم گريه كنم ولي نميشد جاي خالي پيدا نميكردم ...

هر كي هم مياد بهم مياد و نصيحت ميكنه و حرف هاي كليشه اي بابا اينا نشد كه حرف ... فقط  به قول يه بنده خدايي با فهميدن ديگرون يه غم ضرر سرمايه داشتم يكي هم شده شماتت ديگرون اصلا حال هيشكي روندارم و هر كي توي اين مدت طرفم اومد رو اساسي پاچه اش رو گرفتم .... نميدونم ولي هر چي فكر ميكنم مي بينم كه بابا من مگه چقدر در ميارم كه توي نه ماه نه يك سال اين همه ضرر بايد بدم ...

بعدش هم كه ديگه هيچي اين بد بياري از يه طرف از طرف ديگه اون عوضي كه از ازش جنس ميگيرم منو توي تنگنا گذاشته كه زودتر تسويه كنم ولي توي اين كسادي بازار همه چي ريخته بهم و حتي سفارش باري هم كه داده بودم بهم نفرستاد خلاصه گذاشته ما رو توي منگنه ... اين نيز بگذرد ...

همين يه ساعت پيش داشتم اين فيلم گيس بريده رو نيگا ميكردم ... البته اولش فيلم روياي خيس رو نيگا كردم و بعدش گيس بريده اي كاش نمي ديدم حالم بدتر شد ... ياد كتك هايي كه از بابام ميخوردم افتادم ... ياد زور گفتن هاي بابام هر چند الان ديگه دستش از اين دنيا كوتاه شده ولي هر موقع يادش مي افتم و ياد كتك هاش سردرد ميگيرم ولي خب يه درسي ياد گرفتم و اونم اينكه هيچ موقع كتك زدن تنهاترين راه نيست ...

هر چند روايت فيلم اخرش به خير و خوشي تموم شد ولي واسه ما به بدترين نحوه تموم شدش ... خلاصه امشب كه ساعت الان 1:43 دقيقه نصف شب هستش و يهو داغ كردم كه بنويسم .... دارم همه خاطرات يك هفته و يك ماه گذشته و يك سال و كلا اين ده ساله اخير رو توي ذهنم مرور ميكنم امشب بعد از ديدن فيلم هوس گوش كردن اهنگ هاي گذشته رو پيدا كردم اهنگ هاي بيژن مرتضوي و تك نوازي هاش و اهنگ هاي عاشقانه معين ...

من از اين دنيا چي ميخوام دو تا صندلي ِ چوبي كه ...

من از اين دنيا چي ميخوام يه جعبه مدادِ رنگي بكشم ...

من از اين دنيا چي ميخوام دو تا بال براي پرواز برم تا روز تولد ...

واي خدا چه دوراني داشتم ازهمين آلبومش و اين اهنگش

اي تو بهانه واسه موندن ... ... اي نهايت رسيدن ... اي همه خوبي همه پاكي ... تو كلام اخر من ... ...

مخصوصا با اين جاش

تو رو اون لحظه كه ديدم

به بهانه هام رسيدم

از تو تصويري كشيدم كه اونو هيچ جا نديدم

تو رو از نگات شناختم

قصه از عشق تو ساختم

تو رو از خودت گرفتم

با تو يك خاطره ساختم ...

واي واي دارم ديونه ميشم من با اين آهنگ گريه ميكردم البته زمون اوج عاشقيم بود ديگه ... خيلي برام خاطره اس ... دارم ميتركم از اين همه بدبياري .... ولي اين نيز بگذرد ... مادرم ميگه بيچاره با اين وضعيت سكته ميكني ميموني اون موقع ديگه كسي نيست به خودت برسه از شوهر خاله ات درس عبرت بگير اون قدر غصه خورد تا سكته كرد ... هيچي ديگه ... ديگه هيچ كاريش نميشه كرد ميگن مالت رو دو دستي بچسب كه وقتي ببرن ديگه بردن و نميشه كاريش كرد ميدوني سعيد ميگه تو هنوز با مخ نيومدي رو زمين و سرپا بودي حالا افتادي روي زانو هات پس دوباره ميتوني بلند بشي پس اين همه صغري كبري نچين ... هنوز كاملا ورشسكت نشدي ... تازه داري رسم بازار رو ياد ميگيري ... خلاصه ميبينم داره راست ميگه من دارم يه كم زيادي گنده اش ميكنم ولي خب من يه شش ماهي توي زندگيم عقب افتادم و از برنامه هايي كه براي شركتم كشيده بودم عقب افتادم ... ولي خب بي خيال بالاخره يه كاريش ميكنم ... اين نيز بگذرد ...

يه كم مرور زمان بايد شامل حال من بشه ...

اميدوارم با گذشت زمان يه كم اوضاع بهتر بشه ... تا ببينم چي ميشه ...

البته اين پست رو براي هيشكي جز خودم ننوشتم پس اگه حسش رو نداري نخون ... ميخواستم خودم رو يه كم خالي كنم ...

همين و همين ...

جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦ | ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ | حسین | نظرات () |

www . night Skin . ir