راز سرگذشت من

من خودم را با کسی که بسیار ((خوشبخت)) است اشتباه گرفته ام ! کسی که معنای امید را در عظمت مشکلات می جوید ! عمق دوست داشتن را در تحمل نامهربانی ها میفهمد شیرینی لبخند را در طعم اشک میچشد و صدای فریاد را در طنین سکوت میشنود ... من به جای او زندگی می کنم

؟می دونی چیه دیگه از دستت خسته شدم. دیگه نمی خوام ببینمت. نه. دروغ چرا می خوام ببینمت ولی دیگه طاقتت رو ندارم. دچار دوگانگی شدم. هم دوستت دارم هم می خوام سر به تنت نباشه. هم می میرم برات هم میخوام بری بمیری! چکار کنم؟ چرا آدم نمی شی؟ها؟ کی می خوای دست از سر من برداری؟ چرا اذیت می کنی؟ چرا اونطور که می خوام دوستم نداری؟چرا اینقدر لوسی ...بچه ننه آخه چی از جونم می خوای؟ چی بدم بی خیال من شی؟ چرا راست و حسینی نمیگی چی میخوای وچیکار باید بکنم که اینقدر منو حرص ندی؟ قازقولنگ واقعا تحمل دیدنت رو ندارم. طاقت دوری تو هم ندارم. حالم از بودن و نبودنت بهم می خوره... ولی نباشی یه هوا بهتره. حداقل فقط نبودنت آزارم میده. وقتی هستی حواسم باس به همه چی باشه... دلت نشکنه، نذارم دلمو بشکنی... زبونتو قیچی کنم، جلو زبون خودمو بگبرم... حالتو بگیرم، نذارم حالمو جا بیاری... می بینی؟ همه اش دردسری خسته شدم... خستع ع ع ع ! یه لطفی می کنی ؟ یا آدم شو یا مثل آدم برو گمشو! سخته واست؟ دیگه نمی تونم بازی هات رو تحمل کنم. جدی می گم. به جان خودت قسم جهت استحضارت به یه مو بندم... یه فوت... یه هل.... تا یه خاطره قاطی خاطره هات بشم .... همین

چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ | ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ | حسین | نظرات () |

www . night Skin . ir