سحرى رفتم دستشویى,تو دستشویى بودم ک اذانو گفتن, داداش کوچیکم اومده پشت در میگه اذان گفتن چیزى نخوریاااااا!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
اصن ى وضعیه ها.توهمون دسشویی دقایقی به افق خیره شدم!

/ 0 نظر / 3 بازدید